Sunday، January 18، 2009

سنگان


جمعه من به همراه جمعی از دوستان راهی آبشار سنگان شدیم

تا اندک زمانی فارغ از هیاهوی شهر از عظمت کوهستان

و دیدن آبشار زیبایش بهره‌ای ببریم اما اتفاقی افتاد که

شنیدنش جالب و تامل درآن برای دوستان مفید خواهد بود .

پس از رسیدن به آبشار سنگان من و محمد مهینی و

محمد علی‌نیا و دکتر محمودی برای گرفتن عکس یادگاری

به سمت توده‌ی برفی زیبایی که در کنار آبشار

تشکیل شده بود حرکت کردیم .

قبل از ما عده‌ای آن‌جا بودند و در حال عکس گرفتن و یا برف بازی

بودند . که وقتی ما به آن سمت حرکت می‌کردیم از آن‌جا رفته بودند .

دکتر و محمد مهینی جلوتر حرکت می کردند و

من و محمد علی‌نیا با اندکی فاصله پشت سر آن‌ها حرکت می کردیم .

تقریبا زمانی که دکتر و محمد به آن‌جا رسیده بودند و من و محمد علی‌نیا

نزدیک آن‌ها بودیم با شنیدن صدای فرار کنید بدون این که بفهیم چه

اتفاقی در حال رخ دادن است شروع به فرار کردیم و با شنیدن صدای غرش

وحشتناکی گمان کردیم که پشت سرمان بهمنی در حال حرکت به سمت ماست .

و من و محمد علی‌نیا که جلوتر بودیم توانستیم فرار کنیم ولی توده‌ی برف دکتر را

پرت کرد و توده‌ای دیگر نیز بروی محمد مهینی افتاد و فشار آن به حدی

بود که محمد پس از این که بلند شد و دوستان از حال او پرسیدند ، جواب داد

دستم شکسته است .

سر محمد مهینی و دکتر محمودی در حال خونریزی بود که خوشبختانه عده‌ای

که آن‌جا بودند وسایل کمک‌های اولیه را داشتند و شروع به پانسمان آن‌ها کردند .

خوشبختانه برای هیچ کدام از دوستان اتفاق جدی نیفتاد اما نکته‌ی با اهمیت این

قضیه این بود که مرگ بسیار به ما نزدیک بود .اگر هر کداممان کمی این ورتر

یا آن ورتر بودیم معلوم نبود که خدای نکرده چه اتفاقی برایمان می‌افتاد .

شکر خدا اتفاقی نیافتاد و خدا را هزاران مرتبه از این بابت سپاس گزاریم .

اما این حادثه نکته‌های زیادی در خود داشت . اول این که مرگ از هر چه که

فکرش را بکنیم به ما نزدیک‌تر است و هیچ کس نباید برای خودش حاشیه‌ای از

امنیت قائل باشد . وقتی که مرگ تا این حد به ما نزدیک است ،

آیا ما هر لحظه آماده‌ی رفتن هستیم ؟

یادم می‌آید که صبح همان روز (قبل از حادثه ) دوست عزیزم صالح

به نکته‌ی زیبایی اشاره کردند که تفکر در باب مرگ معنای تازه‌ای

به زندگی می‌بخشد .حرف بسیار تامل برانگیزی است .

اما واقعا چه اتفاقی افتاده بود :

توده برفی و یخی بزرگی از بالای آبشار به روی قندیل افتاده بود و

پس از تکه تکه شدن روی سر ما افتاد . یکی از حاضران در صحنه

بر حسب تصادف از این ماجرا فیلم گرفت که اگر کسی خواست آن

را ببیند به من میل بزند تا لینک دانلودش را برایش ارسال کنم .

این هم عکسی از من و محمد و دکتر در پایین کوه :





6 نظر:

mmd گفت...

mign filmesham omade
man natonestm danlodesh konam ,barash link bezar(film)ok?i

امین گفت...

خدا رو شکر که سالم‌اید. خوب لینکش را همین‌جا بگذار عزیزجان. در ضمن من ایمیل‌ات را ندارم.

محبوبه گفت...

واقعا خدا رو شکر که برای هیشکی اتفاق بدی نیفتاد. این آقای مهینی TA گسسته ما بودند ترم قبل. برادرشون هم که استادمون بودند. این شناختی که من طی همین کلاسای درس از هردوی این بزرگواران داشتم باعث شده که واقعا تحسینشون کنم. واقعا خدا رو شکر که سالمن.
من یه مطلب در مورد ایشون و استادمون تو بلاگم نوشته بودم ترم دوم. دوست داشتین بخونین:
http://www.daneshjo-online.blogfa.com/post-48.aspx
در مورد آبشار سنگان...واقعا مسیرش صعب العبوره...اون رود توفنده و اون مسیر گاه برفی و گاه سنگلاخ...یاد اردوی سال قبلمون افتادم: http://www.daneshjo-online.blogfa.com/post-34.aspx
مرگ... خیلی نزدیکه و من که خودمو واسش آماده نمیدونم. شاید به این خاطر که تا این حد نزدیک بودنش یادم میره گاهی اوقات. باید یادم باشه:"تفکر در باب مرگ معنای تازه‌ای

به زندگی می‌بخشد".

صابر گفت...

ایمیل من : saber ( dot ) sfadaee در gmail هست .

اتفاقا اون روز آقای حمید مهینی هم بودند که البته موقع عکس گرفتن به همراه ما نیومدند و از دور ما رو تماشا می‌کردند !
من هم اون روز وسط‌های راه حس کردم که تصمیمی که گرفتم برای اومدن به آبشار تو اون روز بدون داشتن هیچ وسیله ایمنی تصمیم درستی نیست ! ولی خوب دیگه دیر شده بود !

ناشناس گفت...

من می دونم که کار خود صابر بوده ، یادته می خواستی من و سعید رو هم ناکار کنی:)

ناشناس گفت...

این دفعه رو در رفتی ، ولی یادت باشه که ....


بخشی از سخنان ازرائیل بعد از حادثه

بالشت

ارسال يک نظر