Thursday، December 24، 2009

جنبش سبز


قبل از هر چیزی باید از دوستان بابت دیر آپدیت کردنم عذرخواهی کنم. مدتی بود که کارهای زیادی داشتم(و هنوز هم دارم) و از طرف دیگه مطالبی هم که به ذهنم می‌رسند عمدتا این قدر زیاد بودند که کمتر رغبت می‌کردم که یادداشت‌اشان کنم

هفته قبل به واسطه درگذشت مرجع تقلیدی بسیار عزیز، هفته ناراحت کننده‌ای بود. بزرگی و اهمیت یکسری از افراد هیچ گاه در زمان خودشان مشخص نمی‌شه و در تاریخ از این نمونه‌ها زیاد داریم. تاریخ خود ایران داره یک جورایی تکرار می‌شه. تاریخ بیهقی از این نمونه‌ها زیاد داره، حتما اون تیکه معروفش رو به یاد می‌یارید که : "مشتی رند را سیم دادند تا سنگ زنند" کاملا مشخصه که منظورم چیه و نیاز به توضیح اضافی نیست ! اما مسائلی هم هستند که کاملا جدید هستند و فکر می‌کنم نمونش تو دنیا کم پیدا می‌شه

از طرفی از دیدگاه من بسیاری از مسائل مربوط به جنبش سبز در کشورمون در هاله‌ای از ابهامه و نسبت به بعضی مسائل خوش‌بین نیستم. نمی‌خوام این دفعه بحث رو روانشناسی و یا طولانیش کنم به همین خاطر یکی از مواردی رو که حضور ذهن نسبت بهشون دارم رو بدون هیچ گونه تحلیلی بیان می کنم

یکی از مسائلی که در مورد این جنبش من رو نگران می‌کنه نوعی بی هدفی در دراز مدته. شاید از نظر عده‌ای این حسن باشه اما به نظر من نبود برنامه باعث می‌شه که در دراز مدت مردم پیروی جنبش تحت تاثیر ناخوداگاه جمعیشون قرار بگیرند و اشتباهات کسانی رو تکرار کنه که محکومشون می‌کنه. به عنوان مثال از دروغ‌گویی اعلام برائت می‌کنند اما هیچ برنامه‌ای برای حذف دروغ ندارند و متاسفانه این پدیده این قدر ریشه دار شده در فرهنگ امروزه‌ی ما که جز با همکاری تک تک افراد ریشه‌کن نمی‌شه. کافیه یک بار آدم به بازار بره تا کلی مغازه دار رو ببینه که همشون دارند قسم می‌خورند که با فروش جنس به ما، سود زیادی نمی‌کنند و تقریبا با همون هزینه خرید دارند به ما جنس می‌فروشند ! به قول یکی از بازاری‌ها مثلا تو کفش فروشی حداقل یک لنگ از هرکفشی سود کامل داره ! و قیمت خرید برای کاسب از نصف قیمتی که به مشتری می‌گه هم کمتره . خوب وقتی این قشر که قشر نسبتا تاثیر گذاری هم هستند، این گونه برخورد می‌کنند دروغ در جامعه گسترش پیدا می‌کنه و حتی اگر دولت و یا حکومت هم عوض بشه بعد از مدتی تاثیر خودشون رو در سیاست‌مداران ما می‌گذارند. حالا هر چه قدر هم افراد عوض بشوند، باز هم همین ماجرا (منتها با مدتی تاخیر) تکرار می‌شه. به نظر شما چاره چیست ؟

دروغ یکی از مصیبت‌هایی است که دامن‌گیر جامعه ما شده و متاسفانه نمونه‌های مشابه ازش زیاد داریم

Tuesday، October 06، 2009

وقایع اتفاقیه


چند وقتیه حسابی سرم شلوغ شده، و یکسری مسئله دیگه اداری دیگه برام پیش اومدن که انشالله به زودی حل می‌شوند. این مسائل باعث شدند که چند وقتی ذهنم حسابی مشغول بشه و اصلا حواسم به دور و برم نباشه. مثلا دیروز به حامد پیامک زدم که بیاد دم در خونشون کارش دارم بعد از چند دقیقه خودم یادم رفت که باهاش قرار دارم! رفتم خونه و بعد از 10 دقیقه تازه یادم اومد که چی کار کردم!

این چند وقته یکسری مسائل اداری من رو حسابی اذیت کردند. خدا دکتر جهانگیر رو خیر بده که هم استاد خوش برخوردین هم کارای آدم رو خوب راه می‌اندازند. این چند روزه چند بار دم در اتاقشون تو صف وایستادم تا کارم رو مطرح کنم ، هر کسی می‌رفت تو خوشحال برمی‌گشت. اولش می‌خواستم پیش یکی دیگر از اساتید برم که دم در اتاقش هر کسی می‌رفت تو دعوا می‌شد و ناامید برمی‌گشت که وقتی دیدم اوضاع این جوریه منصرف شدم! D:
البته امروز آخرش که دیگه خیلی خسته شده بودم تو صف واینستادم و مستقیم رفتم تو و حق خیلی‌ها رو ضایع کردم. الآن حس بدی نسبت به کارم دارم :(

این مسائل اداری که حل بشند می‌تونم با خیال راحت به بقیه امورات زندگیم برسم :) انشاالله بزودی امتحان GRE خواهم داد و بعدش تافل. آماده شدن برای این 2 تا امتحان هم حسابی از آدم وقت می‌بره، فعلا تنها کاری که کردم خوندن 504 بوده که مطمئن نیستم خیلی به درد بخوره P:

کارای تز رو هم کم کم دارم شروع می‌کنم. این ترم حل تمرین درس نظریه بازی‌ها هم شدم. نمی‌دونم چرا تو ارشد شریف کلاسا از کلاسای کارشناسی هم شلوغ‌ترند ! فکر کنم حل تمرین سی نفر (شاید هم تعدادی بیشتر!!!) باشم.

فعلا مسائل مهم زندگی روزمره‌امان همین‌ها هستند، از شما بیننده عزیز هم می‌خواهم در هنگام عباداتتان من را فراموش نفرمایید. D:

***************

پیوست : بالاخره کارهای اداری‌ام تمام شد ! من درس دکتر روحانی راحذف کردم :) اگر حذف نمی‌کردم مجبور بودم 120 تا تمرین تحویل بدهم ! آن هم در این زمان که اصلا وقتش را ندارم. خدا را شکر که همه چی ختم به خیر شد :)


Thursday، September 24، 2009

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم



دان هرالد كاريكاتوريست و طنزنويس آمريكايى در سال 1889 در اينديانا متولد شد و در سال 1966 از جهان رفت. دان هرالد داراى تاليفات زيادى است اما قطعه كوتاهش «اگر عمر دوباره داشتم...» او را در جهان معروف كرد. بخوانيد:

البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد . اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر . مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم . اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم . از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم . سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم . در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد "شادى از خرد عاقل تر است"



بارون


الآن داره بارون میاد و من خیلی حس خوبی دارم :)

Tuesday، August 25، 2009

تحلیل روانکاوانه بازی Resident Evil


قبل از این که وارد تحلیل روانکاوانه‌ی این بازی بشم لازمه چند مقدمه رو ذکر کنم :

اول این که نقد یک اثر هنری (که بازی می‌تونه یک اثر هنری باشه) لزوما به این معنا نیست که ما کشف کنیم منظور نویسنده و خالق اون اثر چیه ؟ شاید حتی خودش هم اطلاع دقیقی در این مورد نداشته باشه. برای مطالعه بیشتر رجوع کنید به نظریه قصد مولف و راه حل‌های روانکاوانه در این پیوند.

مساله دیگری که باید مطرح کنم این است که وقتی یک اثر هنری با مقبولیت گسترده مواجه می‌شود آن هم در بازه زمانی نسبتا طولانی، معمولا این بدین معنی است که توانسته با ناخوداگاه جمعی بسیاری از مخاطبانش ارتباط برقرار کند. به عبارت ساده‌تر مطلبی را بیان می‌کند که مخاطبین آن ناخوداگاه با آن ارتباط برقرار می‌کنند(در اکثر مواقع بدون این که خودشان مطلع باشند) اولین نسخه این بازی طبق آمارهای سایت ویکیپدیا سال 1996 به بازار عرضه شد. به دنبال آن حدود 10 نسخه از این بازی ساخته شده. به همراه 7 رمان ، 4 فیلم سینمایی و 1 فیلم انیمیشن که همگی حاکی از مقبولیت گسترده این بازی می‌باشند. نکته جالب‌تر موضوع این بازی می‌باشد که چون زمینه ترسناکی دارد بسیاری از دیدن آن خودداری می‌کنند و اگر این بازی ترسناک نبود چه بسا مخاطبین بسیار گسترده‌تری پیدا می‌کرد.

حال می‌رسیم به نقد روانکاوانه‌ی این بازی :

برای نقد روانکاوانه تم اصلی داستان را دنبال می‌کنیم جایی که انتظار داریم سرنخ ارتباط این داستان با ناخوداگاه جمعی مخاطبین را بیابیم. داستان پیرامون افرادی است که به نوعی ویروس دچار شده‌اند. این ویروس مغز آن‌ها را از کار انداخته و تنها کاری که می‌توانند و یا می‌خواهند انجام بدهند این است که دیگران را گاز بگیرند وبدین ترتیب خون آن‌ها را نیز آلوده کرده و ویروس خود را به آن‌ها منتقل نمایند. در این سری داستان‌ها ما چند قهرمان داریم که ویژگی‌های مشترک جالبی دارند. تقریبا تمام آن‌ها افرادی هستند در ارتباط با جنس مخالفشان بسیار سرد عمل می‌کنند. نه این که ارتباطی برقرار نمی‌کنند، بلکه هر از گاهی که ماجرایی عاطفی می‌خواهد برای آن‌ها به وجود بیاید بسیار سرد واکنش نشان می‌دهند. برای مثال در انیمیشن این مجموعه هر وقت یکی از شخصیت‌های زن آن (که بسیار هم شبیه خانم آنجلینا جولی درستش کرده‌اند) می‌خواهد توجه قهرمان مرد(لیون) را جلب کند با واکنش کاملا سرد او مواجه می‌شود.

البته یک شخصیت زن وجود دارد(به نام ایدا) که در سری 2 ام این مجموعه لیون به او علاقه‌مند می‌شود اما بلافاصله با مرگ او این رابطه پایان می‌پذیرد و وقتی در سری 4 ام متوجه می‌شود که او زنده است به جای خوشحال شدن فقط به ماموریتش اهمیت داده و چون او در جبهه مخالفش است با او در بعضی قسمت‌های این بازی به مبارزه می‌پردازد. برای فهم این اثر باید به نمادها و سمبل‌ها توجه کرد. مهم‌ترین نمادی که می‌توان به آن توجه کرد "خون" است. خون و سرخی نماد عشق هستند. این افراد مبتلا به بیماری عشق پاتولوژیک گونه هستند. بررسی بقیه نمادها به خوبی این مطلب را تایید می‌کند. این افراد بیماریشان را از طریق گازگرفتن منتقل می‌کنند(دهان نماد صحبت کردن است. افراد عاشق پیشه با صحبت کردن مداوم در مورد عشق باعث می‌شوند بقیه افراد بدون این که متوجه باشند نیاز کاذبی به عشق پیدا کنند) یکی از خصوصیاتی که این زامبی‌ها(نام افراد مریض در این بازی) دارند کند شدنشان است. اگر دقت کنید زمان برای افراد عاشق‌پیشه به کندی می‌گذرد. جالب‌تر از همه آن که قهرمانان این بازی که از دست زامبی‌ها جان سالم به در می‌برند کسانی هستند که رابطه‌های عاطفی برقرار نمی‌کنند. من فکر می‌کنم در ناخوداگاه بسیاری از افراد واکنشی منفی نسبت به این نوع عاشقی‌های بیمارگونه وجود دارد و چون داستان این بازی با آن قسمت ارتباط برقرار می‌کند مخاطبین زیادی را توانسته جذب نماید.