Friday، May 29، 2009

بحث روانشناسی انتخابات


چند وقتیست بحث انتخابات بسیار داغ شده و تقریبا جایی نیست که بحثی در این خصوص انجام نشود. من در این مدت سعی کردم به دقت به بحث‌ها و استدلال‌های افراد فکر کنم. این گونه به نظر می‌رسد که عمدتا افراد به دلایل و انگیزش‌هایی خاص به شخصی علاقه‌مند شده و شروع به دفاع از او می‌کنند.

و وقتی با انتقاداتی روبرو می‌شوند به این فکر نمی‌کنند که شاید این انتقاد به کاندید مورد نظرشان وارد است، بلکه درصدد توجیه و یا فرافکنی بر می‌آیند. سریع به سوی بقیه هواداران و حرف‌ها و دفاع‌های آن‌ها رفته و سعی می‌کنند جوابی که به آن انتقاد می‌شود را پیدا کنند.

من در صفحاتی که به نقد کاندیدا پرداخته و به نحوه پاسخ افراد دقت کردم.مساله قابل تاملی بود که بعضی از طرفداران آن کاندیدا مسائلی را مطرح می‌کردند که مشخص بود دغدغه خودشان نیست و یا این که این حرف ، حرف خودشان نیست.

بسیار جالب بود که بسیاری از افراد (مشابه بسیاری از مسائل دیگرشان) از پذیرفتن مسئولیت انتخابشان طفره می‌رفتند. بعضی حتی از پذیرفتن کوچک‌ترین انتقادی نسبت به کاندیدای مورد نظرشان نیز واهمه داشتند ! به نظر می‌رسد افرادی که به بلوغ فکری رسیده‌اند مسئولیت انتخابشان را نیز می‌پذیرند.

فعلا قضاوت نمی‌کنم و بیشتر به جمع‌آوری داده‌ها می‌پردازم.دوست دارم از نقش ناخوداگاه جمعی در انتخاب افراد بیشتر اطلاع کسب کنم.

در پایان به این جمله از اسپینوزا اشاره می‌کنم که :

"ما گرفتار فریب آزادی هستیم زیرا از امیال خویش آگاه ولی از انگیزش‌ آن‌ها ناآگاهیم"

Friday، May 22، 2009

اگر بدان بمیرند بدی می‌میرد ؟

این پست بسیار زیبا رو توی وبلاگ دوستم مهدی خوندم. بسیار عالی نوشته شده، بدون هیچ تصرفی در متن اون رو عیننا تو بلاگم گذاشتم تا شما هم با خوندنش لذت ببرید :

(تذکر : خوندن این متن نیاز به آشنایی مختصری با نظریات یونگ دارد وگرنه امکان دارد بعضی از مطالبش درست فهمیده نشوند و یا سو تفاهمی پیش بیاورند)

"مرگ درمانی" یعنی این كه بگوییم :

خدایا دشمنان مارا اگر هدایت نمی‌شوند نابود بفرما!

مرگ درمانی نتیجه ی مستقیم اهریمن انگاری دشمنان یا بیگانگان است. و در ارتباط تنگاتنگی با عدم پذیرش و مطلق انگاری ارزشهای درونی شخص است. هم چنین در عمل نوعی از خشونت را ترویج می‌كند كه در آن اثری از دیگر خواهی دیده نمی‌شود. مادامی‌ كه مخالفان خود را انسان هایی همچون خودمان ببینیم و لااقل وجوه مشتركی میان خودمان وآن ها درك كنیم، با آن هااحساس بیگانگی مطلق نمی‌كنیم. وقتی شخصی را بسیار دورتر از آن چه در خودآگاهیمان می‌شناسیم، می‌یابیم و با او احساس بیگانگی و دشمنی یا تفاوت عمیق می‌كنیم، آن شخص مستعد حمل فرافكنی سایه ی ما می‌شود. از این جاست كه دوگانگی، تفاوت و شكاف یا دسته بندی آغاز می‌شود. مخالفان به عنوان دیو، دد، اهریمن یا لكه های ننگ آفرینش تلقی می‌شوند. به قول اریك برن، الگوی رابطه ی "من خوبم-تو خوب نیستی" شكل می‌گیرد. وقتی چنین الگویی شكل می‌گیرد، انسان مستعد پرخاش و زیر پا گذاردن حقوق آن كه خوب نیست، می‌شود. جنبه های منفی شخصیت ما كه در انباری زیر لایه ی خودآگاهی مدفون شده اند، از طریق كهن الگوی سایه تقویت می‌شوند و شخص دشمن، ناخواسته یادآور اهریمنانی می‌شود كه قرن ها با آن ها ستیز كرده ایم. به تدریج سایه شروع به برون ریزی می‌كند و كم كم احساس می‌كنیم كه این دشمن نه تنها هیچ بویی از انسانیت نبرده است بلكه قرن ها و صد قرن هاست كه فرسنگ ها با او و اجدادش فاصله داشته ایم، همان ضحاك ماردوش واز نسل دیوان وددان است و همان اهریمنی است كه روزگاری با فریب ونیرنگ مارا از بهشت وحدت با خویشتن و جهان به دنیای پراكندگی راند. به تدریج شروع به كشف تمام جنایت هایی می‌كنیم كه دست این دشمن به آن ها آلوده است و حافظه ی تاریخی ناخوآگاهمان آن ها را ثبت كرده است. كم كم كشمكش های كوچك قوم وقبیله ای و... تقریبا همه چیز را از چشم او می‌بینیم.

وقتی تصویر دشمن را تا اعماق تاریخ بشری، تا اجداد میمون نما، دنبال می‌كنیم، خود نیز به اعقاب ابتدایی خود واپس می‌خزیم و نبرد میان خیر وشر، حق و باطل یا نور وظلمت به اعقاب اولیه ی ما كشیده می‌شود. كینه و نبردی چند صد هزار ساله. هر چه قدر امیال سركوب شده بیشتر و غلیظ تر باشند و شدیدتر سركوب شده باشند، اهریمن انگاری راحت تر و شدیدتر صورت می‌گیرد. ارهیمن انگاری و نتیجه ی آن مرگ درمانی نتیجه ی فرهنگ سركوب است. وقتی انسان در بهشت نیز از اغوا و كینه ورزی و گزند اهریمنان در امان نیست، تنها راه خلاص شدن از دست دشمن كه اكنون به دیوی اهریمنی در ذهن ما تبدیل شده ، كشتن اوست. درمان بشریت با كشتن قشر بزهكار یا دشمن. این نوعی پاك كردن صورت مساله ی تربیت انسان است. فرآیند اهریمن سازی یعنی روندی كه در ذهن ما طی می‌شود تا دشمن خود را به اهریمنی خطرناك تبدیل می‌كنیم، در حقیقت فرآیندی سه مرحله ای است كه طی آن انگاره ای كه از او داریم را از انسانیت و زیبایی و هرنوع خوبی تهی می‌كنیم، این همان عملیات تمییز دادن حق از باطل است. همان آتشیست كه حق را از باطل جدا می‌كند. باید هرآن چه نادرست است در ناخودآگاه ،در بطن سایه باقی بماند و هرآن چه خوب است می‌تواند وارد حیطه ی نوروآگاهی شود. پس از آن كه دشمن به عنوان موجودی فاقد هرگونه اشتراك انسانی با ما، نگریسته شد، همدردی و همدلی با او ناممكن می‌شود و نسبت به او بی رحم و بی شفقت می‌شویم. در گام سوم باور می‌كنیم كه كشتن او و یا حذف او مشكلاتمان را حل خواهد كرد. آرزویی كه بشر از قدیم الایام داشته است. آرزوی "اگر بدان بمیرند،بدی می‌میرد" ، آرزوی خوش باوران.

میل دارم مفاهیم دیگری را هم كه به زعم خودم با این مساله در ارتباط اند، بیان كنم، این تصور نهادینه شده در ذهن ما، كه هر گاه ناكامی‌یا مشكلی هست، یعنی كسی، احتمالا اهریمن صفت، موجب این مشكل شده است و با حذف او نیز مشكل حل می‌شود. این كه همیشه دست های پنهانی هستند كه باعث مشكلات و كارشكنی ها می‌شوند، خود باعث می‌شود كه همیشه به دنبال مقصری شیطانی بگردیم و معمولا به این نتیجه منجر می‌شود كه به جای تلاش برای حل مساله تلاش برای مجازات مجرمین را آغاز كنیم. اندیشه ی دیگر، اعتقاد به صفات تغییر ناپذیر است، این اعتقاد ممكن است در نقاب جبرگرایی تاریخی، یا جبرگرایی طبیعی و ارثی جلوه كند.

"درختی كه تلخ است وی را سرشت، گرش برنشانی به باغ بهشت ، وراز جوی خلدش به هنگام آب، به بیخ انگبین ریزی و شهد ناب، سرانجام گوهر به كارآورد، همان میوه ی تلخ بارآورد" اعتقاد راسخ ما مبنی براین كه بدان اصلاح ناپذیرند یا این كه بدسرشت ها دیگر درست نمی‌شوند، خود علتی دیگر است كه باعث می‌شود مرگ آن ها را بهترین راه بدانیم. واژه هایی چون "بدجنس"، "بدذات"، "بد سرشت" ، "ناجنس"، "ددمنش" و... همگی به توصیف منش، ذات یا نهاد بدان می‌پردازند و تلویحا به معنای این هستند كه انسان بد، ذاتا بد است. وقتی چنین اعتقادی داریم، كافی است كه یك تشخیص اولیه بدهیم، یعنی یك صفت بد در شخصی بیایم، بدون درنگ او را در دسته ی بدذاتان قرار می‌دهیم اعتقادات ما درباره ی ماهیت و طبیعت انسان آن هایی نیستند كه در سخنان زیبای خود به كار می‌بریم بلكه آن هایی هستند كه در ضرب المثل ها و باورهای قدیمی‌ما مستتر هستند. این اعتقادات امید ما به بشریت را آسیب پذیر و رنجور كرده اند. در حقیقت مرگ درمانی، یا هرگونه خفقان اجتماعی فرافركنی وتكرار بیرونی و گریزناپذیر فرآیند درونی سركوب است. تحقق بخشیدن جنایت درون در عالم بیرونی است. همان كاری كه با انگاره ها، خاطرات، هیجانات ، افكار یا امیال نكوهیده ی خود می‌كنیم، یعنی سركوب كه نوعی كشتن یا خذف كردن آن هاست، در عالم بیرون با كسانی انجام می‌دهیم كه حامل فرافكنی این امیال هستند. نقد سركوب، نقد امر گریزناپذیر است. اما تبلیغ و ترویج سركوب هم مفید فایده نیست. سركوب تا همان میزانی كه اجتناب ناپذیر است مجاز است و بی سركوبی هم به معنای ترویج حیوانیت و غریزه مداری نیست بلكه آن چه در خود یا در دیگران كشف می‌كنیم باید به دیده ی هدلی نگریسته شود و با تحلیل ریشه هایش حل شود نه این كه سركوب شود. سركوب كردن یك حقیقت دروین فروبردن سر زیر برف است و از این رو كشتن، حذف یا آواره كردن یا انتقام جویی های دیگر مانند قضاوت كردن و برچسب زدن ومحكوم كردن ، همگی روش هایی اند كه در عالم فیزیكی واقعا می‌توانند دشمن یا مخالف را حذف كنند از این رو سركوب یا پرخاش، تحقق بیرونی یك آرزوی درونی تحقق نایافتنی است. حال كه از شر این امیال و افكار درونی خلاص نمی‌شوم، از شر حامیان بیرونی اش كه می‌توانم خلاص شوم.

فریتز پرلز اعتقاد داشت هر آن كسی كه او را نمی‌پسندیم یا از او نفرت داریم، به نوعی فاش كننده ی خصوصیتی درونی است كه با آن مشكل داشته و نمی‌توانیم آن را برای خود هضم كنیم. از آن جایی كه دشمنی نوعی بیگانگی (بی +یگانگی) است، و از آن جایی كه دشمنی ریشه در درون دارد، شاید بتوان نتیجه گرفت كه بیگانگی با دیگران ریشه در بیگانگی با خود دارد. در حقیقت ما ابتدا بیگانگی با خود را تجربه می‌كنیم، كشف قلمروهایی در درون روان خود كه برایمان نامانوس، ناآشنا و نكوهیده هستند، ما را با خود بیگانه می‌كند و چون نمی‌توانیم معترف به دوگانگی درونی خویش باشیم، نمی‌توانیم از هم بپاشیم و تماشا كنیم، آن چه در خود با آن بیگانه ایم متعلق به دیگران می‌پنداریم. گاهی كشتن اهریمن دربند كشیده شده، نه از آن روست كه نمی‌توانیم او را ببخشاییم بلكه از آن روست كه از طغیان و هجوم دوباره ی او می‌هراسیم و از اصلاحش ناامیدیم. به این تعبیر، كشتن مجازاتی است كه عاجزان برای مجرمان در نظر می‌گیرند، عاجزان از اصلاح، عاجزان از مهار و كنترل دشمن. كشتن خود نوعی عجز است، عجز از پذیرش دیگری، عجز از تربیت دیگری ووادار كردن او به رعایت حقوق من و عجز از نگهداری او در بند چون روزی خواهد گریخت و با خشمی‌دو چندان هجوم خواهد آورد. شاید به همین دلیل است كه كمتر كسی از ما می‌تواند تصور كند كه شیطان روزی از جهنم خارج شده و وارد بهشت شود. چون شاید در این صورت فاجعه ی گناه بشر و هبوط تكرار شود. یونگ در جایی گفته است كه اعتقاد به اهریمن یا شیطان تا حدودی سلامت آفرین است چون به انسان كمك می‌كند بخشی از تكانه های ناپسند خود را لااقل تا مدتی كه ظرفیت كشف آن ها را در خود به دست نیاورده است، به شیطان نسبت دهد. اما اعتقاد به شیطان از این رو نیز مضر است كه ممكن است باعث شود دیگران را به جای شیطان مجازات كنیم چون از نظر ما شیطانی هستند. افراد منزوی، چپ دست، كوتاه قامت، گو‍ژ پشت، و تقریبا هر كسی كه به اندازه ی كافی با دیگران متفاوت بوده است، سالهای سال، در تمدن های مختلف حاملان انگاره ی اهریمن یا دیو بوده اند. حتی برخی ، واژه ی دیو را مرتبط با انسان هایی می‌دانند كه در دوران های قدیم، كمی‌یا بسیاری دورتر از تمدن می‌زیسته اند و به نوعی بی تمدن تر بوده اند. هم چنین نژادهایی كه قامت های بلندتر داشته اند یا خشن تر بوده اند نیز ممكن است دیو خطاب شده باشند. مثلا در شاهنامه گاهی برخی مناطق كه از لحاظ جغرافیایی گمانه هایی در مورد آن ها وجود دارد، سرزمین دیوان نامیده شده اند.

Friday، May 08، 2009

فرضتی برای کسب آگاهی بیشتر


چند وقتیه که بحث انتخابات داغ شده ، گفتم خوبه این مقاله و لینک‌هایی که در اون هست رو مطالعه کنید.

می‌توانید این مطلب رو بدون ذکر نام این وبلاگ در سایت خودتون استفاده کنید . این مطلب توسط من نوشته نشده اما نویسنده‌اش مشکلی با به اشتراک گذاشتن آن ندارد.


Friday، May 01، 2009

زمین یا خونه ؟


در راستای این که دوست خوبم سعید چند وقتیه اصرار می‌کنه که

من مایه دارم و پول دستم اومده (معلوم نیست از کجا آخه؟؟؟)

و در راستای این که آرزو بر جوانان عیب نیست !!! خواستم

یک سوال مهم و اساسی بپرسم !

اگر شما بخواید یک خونه بخرید (برای اقامت خودتان) ترجیح

مي‌دهید که خانه آماده بخرید و یا یک زمین بگیرید و بعد بسازیدش ؟

(فرض کنید برای هر 2 کار پول کافی دارید) اگر بخواهید خانه بخرید

احتمالا باید زیاد بگردید و باز به احتمال زیاد خانه ای خواهید خرید که

100% بر طبق سلیقه شما نیست ، اگر بخواهید بسازید هم باید

مدت زیادی صبر کنید و دردسرهای زیادی تحمل کنید . با توجه

 به این که فعلا خانه ندارید و پول برای انجام فقط یکی از این

 کارها دارید کدام را گزینه مناسب‌تری می‌دانید ؟


Wednesday، March 11، 2009

انسان در جستجوی معنا

کتاب بسیار زیبای دکتر فرانکل (انسان در جستجوی معنا) رو می‌تونید از این لینک‌ها (1 و 2) دانلود کنید.

کتاب بسیار زیبایی است درباره‌ی معنی‌گرایی که حاصل تجربیات شخصی نویسنده در اردوگاه آشویتس است. این که انسان بتواند در آن شرایط دوام بیاورد و در کنار آن به عمق معنای زندگی بیاندیشد مطالعه‌ی آن را زیباتر می‌نماید.

در زیر بخش‌هایی از این کتاب را آورده‌ام :

یکبار هزار و پانصد نفر چندین شبانه روز سفر می کردند. در هر واگن هشتاد نفر را جا داده بودند. همه مسافرین بایستی روی بار خود که تنها پس مانده اموالشان بود دراز می کشیدند. واگنها آنقدر پر بود که تنها در قسمت بالای پنجره ها روزنه ای برای تابش نور گرگ و میش سپیده دم به چشم می خورد. همه انتظار داشتند قطار سر از کارخانه اسلحه سازی در آورد و این جایی بود که ما را به بیگاری می کشیدند و ما نمی دانستیم که هنوز در سیلسیا هستیم یا به  لهستان رسیده ایم. سوت قطار مانند ضجه کسی بود که التماس کنان به سوی نیستی سقوط می کرد. سپس قطار به خط دیگری تغییر مسیر داد و پیدا بود که به ایستگاه بزرگی نزدیک می شویم. ناگهان از میان مسافران مضطرب ، فریادی به گوش رسید، « تابلو آشویتس ! » بله آشویتس نامی که مو بر تن همه راست می کرد: اتاق های گاز، کوره های آدم سوزی، کشتارهای جمعی. قطار آن چنان آهسته و با تانی مرگباری در حرکت بود که گویی می خواست لحظه های وحشت ناشی از نزدیک شدن به آشویتس را کشدارتر از آنچه  هست بگرداند:

آش ... ویتس!

با بالا آمدن خورشید در سپیده دم منظره این اردوگاه سهمناک با چندین ردیف سیم خاردار، برج نگهبانی، نور افکن های چرخان، و صف های دراز از زندانیان ژنده پوش و غمزده، در سپیده دم تیره دیده می شد. زندانیان در امتداد جاده های مستقیم متروک به دشواری خود را می کشیدند. به سوی کدامین مقصد در حرکت بودند، نمی دانستیم. صدای تک نعره ها و سوتهای فرمان، به گوش می رسید.

ما از این صداها سر در نمی آوردیم. تصور من چشم هایم را به دیدن چوبه های دار برد که جسد زندانیان بر آنها تلو تلو می خورد. من وحشتزده بودم و این نشان دهنده آن بود که گام به گام بایستی با وحشت خوفناک نامحدودی آشنا شویم و باید به آن عادت کنیم.

سرانجام به ایستگاه رسیدیم. سکوت پیشین با فریادهای فرماندهان درهم شکست. از آن پس محکوم بودیم با آن فریادهای گوش خراش و خشن زندگی کنیم و بارها و بارها در همه اردوگاهها گوشمان از شنیدن آن آزرده  می شد. صدای فرماندهان سوهان روح بود و مانند واپسین فریاد یک محکوم که گویی از حلقوم مردی بیرون می جهید که مجبور بود همانگونه فریاد بکشد، مردی که او را می کشتند و دگربار می کشتند. درهای قطار باز شد و گروه کوچکی از زندانیان توفان گونه وارد کوپه ها شدند. این زندانیان لباسهای یک شکل راه راه به تن داشتند، سرشان تراشیده بود اما به نظر می رسید از تغذیه خوبی برخوردارند. آنان به زبانهای اروپایی و با خوش مزگی حرف می زدند که در شرایط موجود عجیب به نظر می رسید. خوش بینی ذاتی من مانند غریقی که به پرکاهی چنگ می اندازد (که اغلب احساسات مرا حتی در بدترین شرایط مهار کرده است) این اندیشه را در ذهن من ریخت که: ظاهرا این زندانیان کاملا خوب به نظر می رسیدند، خوش خلقند، حتی می خندند. چه کسی می داند؟ شاید من هم بتوانم در شرایط خوب زندگی آنان شریک باشم.

در روانپزشکی حالتی است به نام « توهم رهایی ». مرد محکوم به مرگ در چنین حالتی لحظه ای پیش از اینکه حکم به مرحله اجرا گذارده شود این توهم برایش پیدا می شود که احتمالا در واپسین لحظه، از مرگ رهایی خواهد یافت. ما نیز چنین حالتی داشتیم و به کوچکترین چیزی امید می بستیم و تا آخرین  لحظه فکر می کردیم به خیر خواهد گذشت...