کتاب بسیار زیبای دکتر فرانکل (انسان در جستجوی معنا) رو میتونید از این لینکها (1 و 2) دانلود کنید.
کتاب بسیار زیبایی است دربارهی معنیگرایی که حاصل تجربیات شخصی نویسنده در اردوگاه آشویتس است. این که انسان بتواند در آن شرایط دوام بیاورد و در کنار آن به عمق معنای زندگی بیاندیشد مطالعهی آن را زیباتر مینماید.
در زیر بخشهایی از این کتاب را آوردهام :
یکبار هزار و پانصد نفر چندین شبانه روز سفر می کردند. در هر واگن هشتاد نفر را جا داده بودند. همه مسافرین بایستی روی بار خود که تنها پس مانده اموالشان بود دراز می کشیدند. واگنها آنقدر پر بود که تنها در قسمت بالای پنجره ها روزنه ای برای تابش نور گرگ و میش سپیده دم به چشم می خورد. همه انتظار داشتند قطار سر از کارخانه اسلحه سازی در آورد و این جایی بود که ما را به بیگاری می کشیدند و ما نمی دانستیم که هنوز در سیلسیا هستیم یا به لهستان رسیده ایم. سوت قطار مانند ضجه کسی بود که التماس کنان به سوی نیستی سقوط می کرد. سپس قطار به خط دیگری تغییر مسیر داد و پیدا بود که به ایستگاه بزرگی نزدیک می شویم. ناگهان از میان مسافران مضطرب ، فریادی به گوش رسید، « تابلو آشویتس ! » بله آشویتس نامی که مو بر تن همه راست می کرد: اتاق های گاز، کوره های آدم سوزی، کشتارهای جمعی. قطار آن چنان آهسته و با تانی مرگباری در حرکت بود که گویی می خواست لحظه های وحشت ناشی از نزدیک شدن به آشویتس را کشدارتر از آنچه هست بگرداند:
آش ... ویتس!
با بالا آمدن خورشید در سپیده دم منظره این اردوگاه سهمناک با چندین ردیف سیم خاردار، برج نگهبانی، نور افکن های چرخان، و صف های دراز از زندانیان ژنده پوش و غمزده، در سپیده دم تیره دیده می شد. زندانیان در امتداد جاده های مستقیم متروک به دشواری خود را می کشیدند. به سوی کدامین مقصد در حرکت بودند، نمی دانستیم. صدای تک نعره ها و سوتهای فرمان، به گوش می رسید.
ما از این صداها سر در نمی آوردیم. تصور من چشم هایم را به دیدن چوبه های دار برد که جسد زندانیان بر آنها تلو تلو می خورد. من وحشتزده بودم و این نشان دهنده آن بود که گام به گام بایستی با وحشت خوفناک نامحدودی آشنا شویم و باید به آن عادت کنیم.
سرانجام به ایستگاه رسیدیم. سکوت پیشین با فریادهای فرماندهان درهم شکست. از آن پس محکوم بودیم با آن فریادهای گوش خراش و خشن زندگی کنیم و بارها و بارها در همه اردوگاهها گوشمان از شنیدن آن آزرده می شد. صدای فرماندهان سوهان روح بود و مانند واپسین فریاد یک محکوم که گویی از حلقوم مردی بیرون می جهید که مجبور بود همانگونه فریاد بکشد، مردی که او را می کشتند و دگربار می کشتند. درهای قطار باز شد و گروه کوچکی از زندانیان توفان گونه وارد کوپه ها شدند. این زندانیان لباسهای یک شکل راه راه به تن داشتند، سرشان تراشیده بود اما به نظر می رسید از تغذیه خوبی برخوردارند. آنان به زبانهای اروپایی و با خوش مزگی حرف می زدند که در شرایط موجود عجیب به نظر می رسید. خوش بینی ذاتی من مانند غریقی که به پرکاهی چنگ می اندازد (که اغلب احساسات مرا حتی در بدترین شرایط مهار کرده است) این اندیشه را در ذهن من ریخت که: ظاهرا این زندانیان کاملا خوب به نظر می رسیدند، خوش خلقند، حتی می خندند. چه کسی می داند؟ شاید من هم بتوانم در شرایط خوب زندگی آنان شریک باشم.
در روانپزشکی حالتی است به نام « توهم رهایی ». مرد محکوم به مرگ در چنین حالتی لحظه ای پیش از اینکه حکم به مرحله اجرا گذارده شود این توهم برایش پیدا می شود که احتمالا در واپسین لحظه، از مرگ رهایی خواهد یافت. ما نیز چنین حالتی داشتیم و به کوچکترین چیزی امید می بستیم و تا آخرین لحظه فکر می کردیم به خیر خواهد گذشت...